|
در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا » رسیدند، آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد! مشتری پرسید :چرا؟ آرایشگر گفت : کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شدند؟ اين همه درد و رنج وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیز ها وجود داشته باشند. مشتری لحظه ای فکر کرد،اما جوابی نداد؛چون نمی خواشت جروبحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده... مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر با تعجب گفت:چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم،همین الان موهای تو را کوتاه کردم. مشتری با اعتراض گفت : نه!!! آرایشگر ها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد. آرایشگر گفت : نه بابا ؛ آرایشگر ها وجود دارند، موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند. مشتری تایید کرد: دقیقا! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد. |
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن غم را دوباره وارد این ماجرا نکن بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن موهات را ببند دلم را تکان نده در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن من در کنار توست اگر چشم وا کنی خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن امشب برای ماندنمان استخاره کن اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

ل
رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم ، که داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمان در ای سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت ، چو نور صبح
بیرون فتاده بود بیکاره راز ما
رفتم که گم شوم چو یه قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش ز من نگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی می شوم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

مـــــــــــــــــی آید....
مرگ می آید به پیــــــری باشتاب
یا به بیداری و یا در قعــــرخواب
مرگ می آید به نرمـــــــی دربرم
باصدائی خوش تر ازامــــواج آب
دســــــــــــتهایش نرمـتراز پرنیان
چشمـــــهایش شعله ای را درمیان
شعله ای از عشق و امیدی غریب
آرزوئی برترازانســــــــــــــــانیان
مرگ میآید ولی کــــــــــی یا کجا؟
من نمـــــــــی دانم که می داند خدا
هرکجــــــا ، هر لحظه آید جای او
تفاوت بچه ها و بزرگترها =" چند دليل براي اين كه بچه ها به نداي كودك درونشان توجه بيشتري دارند . 1-بچه ها به غير از زيبايي هاي اطراف شون چيزي نمي بينند . حال آن كه بعضي از بزرگتر ها فقط دنبال ديدن زشتي ها هستند . 2- بزرگ تر ها از هيچ و پوچ يا بهتر بگيم دلايل كاملا منطقي قهر و دعوا راه مي اندازند و در آخر كار را به جايي مي رسونن كه بهترينش قهر يك ساله و بدترينشترك هميشگي شان و در موارد زناشويي جدايي است . در حالي كه بيشتر ين بچه ها مدت قهرشان يك ساعت و در آخر آشتي آشتي هر دو بريم تو كشتي . 3- در دنياي بچه ها هر كي زودتر بگه دوست دارم برنده است ولي در دنياي بزرگتر ها هر كي زودتر بگه دوست دارم بازنده است. 4- بچه ها هميشه دوست دارند ياد بگيرند ( شاگرد باشند) ولي بزرگتر ها هميشه دوست دارند ياد بدن ( استاد باشند) 5- بچه ها القاب يا بهتر بگوييم مسئوليت را راحت قبول مي كنند وبا عشق پيگيرش هستند ولي بزرگتر ها از قبول اين القاب يا مسئوليت هايي مثل همسر پدر ومادر هراس دارند ودر بعضي از موارد از زير مسئوليت فرار مي كنند . 6- پيش بچه ها دروغگو دشمن خداست ولي پيش بزرگتر ها دروغ مصلحت آميز اشكالي ندارد . 7- بچه ها خيلي راحت نشون مي دهند كه دوست دارند هميشه با كي باشند واز كي بدشون مي آيد ولي بزرگتر ها بعضي مواقع كساني را كه دوست دارند پيش آن ها باشند خرد مي كنند و براي حفظ منافع با كسي مي روند كه از آن بدشون مي آيد. 8- بچه خيلي راحت مي خواهند از طرف مقابلشان براي شون كاري انجام بده يا باهاش جايي بيان ويا كاري رو به خاطره آنان انجام نده ولي بزرگتر ها لقمه را دور سرشون صد بار مي چرخونند ودر آخر هم طرف منظورش را درك نمي كنه و سوء تفاهم ايجاد مي شود. 9- بچه ها منظورشان را خيلي واضح بيان مي كنند ولي بزرگتر ها از يك جمله هزار منظور داشته باشند مثلا : وقتي ببچه اي به كسي مي گويد امروز خوشگل شدي منظورش يعني هميشه خوشگل هستي ولي يك بزرگتر حرفي را بزنه يعني دوست دارم تمام روز را با تو باشم يا سرم شلوغ نيست يا آن قدر تو را دوست دارم كه هر روز تو را مي بينم به نظرم زيبا هستي يا عجب پاچه خوار خوبي ام !!! 10- بچه ها براي رسيدن به هدف دست به همه كاري مي زنند ولي نه هر كاري در صورتي كه بزرگتر ها براي رسيدن به هدف خودشون به هر كاري دست مي زنند 11- بچه ها حتي با گرفتن يك توپ يا يك سيب خوش حال مي شوند ولي بعضي مواقع دنيا را به بزرگتر ها بديلذت زيادي نمي برند . 12- بچه ها با هم زندگي مي كنند وهمه را به يك چشم مي بينند در حالي كه بزرگتر ها هزار دليل مي يارند كه فلاني لياقت دوستي با من را ندارد !! 13- بچه ها آب را در فنجون كوچكشون چاي آب ميوه قهوه نوشابه ..... فرض مي كنند واز خوردنش لذت مي برند ولي بزرگتر ها به دنبال بهترين ها هستند وتازه بعدش هم ايراد مي گيرند . 14- بچه ها در عالم خودشون سرشون بره حرفشون نمي ره وبعضي از بزرگتر ها حرف 5 دقيقه قبل را هم قويا تكذيب مي كنند . 15- بچه ها خدا را مهربان ترين و دوست داشتني ترين و بهترين مي دانند ولي بزرگتر ها بعضي از مواقع خدا را بي رحم مي دانند.
آري ٫ پرواز در سكوت
خدايا ! بارالها! ديگر نمي خواهم در زمين خاكيت پا بگذارم
.ديگر نمي خواهم در اين عرصه گام بردارم. مي خواهم پرواز كنم. آري ٫ پرواز
!پرواز در آسمان ٫ پروازي به سوي تو٫ تا ملكوت
!خدايا خسته ام ! خدايا خسته ام از اين مردمان
!ديگر گوش شنوايي نيست كه گوش جان به حرف هاي ناگفته ام بسپارد
.خدايا اين چه روزگاري است
!!كه آدميان بدون ارتكاب جرم مجازات مي شوند. كه به خاطر گناه ناكرده خردمي شوند و مي شكنند
!اين چه دنيايي است كه هيچ كس خود نيست! كه همه نقاب و صورتك هاي زيبا به چهره دارند و واي به آن روز كه اين نقاب ها كنار بروند
!اين چه دنيايي است كه همه از عشق و محبت دم مي زنند ولي دانه هاي نفرت در دل همه كاشته ميشود
!اين چه دنيايي است كه احساس و دل آدم ها ديگر ارزشي ندارد و چيزهايي كه وقتي مانند طلا ناب و باارزش بودند ديگر حتي كوچك ترين ارزشي ندارند
!خدايا ! بارالها! به من پر پروازي عطا فرما . آري ٫ پرپرواز! دو بال مي خواهم براي پرواز. خدايا ديگر طاقت ماندن ندارم٫ نمي خواهم بمانم و شاهد اين سياهي ها باشم. خدايا ٫ دو بالي مي خواهم كه توان پر گشودنشان عشق تو باشد٫ عشقي الهي و آسماني. خدايا ! پرواز كردن را به من بياموز ٫ چگونگي پرواز در اوج ٫ مي خواهم روحم را به پرواز در آورم و جسم سنگينم را در اين وادي جاي بگذارم
.خدايا از تو آرامش مي خواهم. مي خواهم با آن دو بال همچون فرشته اي كوچك در هواي تو پرواز كنم٫ مي خواهم هم دم سكوت و تنهايي باشم و ديگر دم برنياورم. ديگر نمي خواهم گله كنم! از اين دنيا ٫ از اين مردمان ٫ ديگر گله اي ندارم
!مي خواهم پرواز كنم ٫ پروازي همراه با آرامش و سكوت تا عرش كبريايت. مي خواهم از زمين خاكيت به عرش برسم ٫ با عشق تو ٫ با كمك تو
.خدايا ٫ عشق زمينيت را نمي خواهم ٫ خدايا چيزهاي فاني را نمي خواهم ٫ من ابديت را مي خواهم٫ من عشق تو را مي خواهم. خدايا ! درهاي دلم را را بر روي همه ي امور دنيوي بسته ام٫ ديگر دل بستگي به اين زمين خاكي ندارم. مي خواهم پرواز كنم به سوي ملكوت. با عشقي كه تو به من ارزاني داشتي٫ عشقي مقدس كه هيچ گاه نابود نمي شود و هميشگي و پايدار است و با وزش نسيمي محو نمي گردد زيرا سرچشمه ي آن تويي
.خدايا ديگر سخن نمي گويم . سكوت مي كنم٫ سكوت و دم برنمي آورم تا نظري بر من افكني و بال هاي مرا با عشقت توان پرواز بخشي تا پرواز كنم . پروازي در سكوت به سوي تو اي معبودم
!پروردگارم پذيراي من باش و آن چه را مي خواهم به من عطا كن
.من پروازي را مي خواهم كه مقصدش تو باشي . پرواز در سكوت را
.
بالهاي عشق
به بالهايي نيازمنديم، بالهاي عشق و نه بالهاي عقل.
عقل به پايين ميكشدت.
قائم به قانون جاذبه است.
عشق سوي ستارگان ميبردت.
عرفان را در تو جاري ميسازد و
آنگاه مييابي آنچه را كه ارزش يافتن داشته است
♥
♥

من به موسيقي تند نفست مي رقصم شادمان مانده به كنج قفست مي رقصم
قفس آنجاست كه نفس هاي تو نيست غربت آنجاست كه بانگ دلنواز تو نيست
من به آهنگ نفس هاي تو مي بازم صد غزل با نفس گرم تو من مي سازم
زنده ام از نفس گرم عشق تو مانده ام دلشده ي زيباي تو
رقص اگر با نفس گرم تو تنظيم شود رقص رقصان به حضور آيد و تسليم شود
نفسم گرم شود با نفس گرمت جفت مي توان شعر فرح بخش بهاران را گفت
هم نفس با تو اگر اين دل شيدا گردد بلبل دشت مجنون همدم ليلا گردد
دل اگر بانفست پاي بكوبه از شوق شعر خورشيدي مستانه بگويد از شوق
نفس گرم تو اهنگ دل شيدايم نغمه ي سوز و گداز غم نا پيدايم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم طلب سوختن بال و پر کس نکنیم ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟ یاد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم گو تو آخر که نه انصاف و نه عدل است و نه داد دل دیوانه من بهر که افتاده به خاک این همه گفتم و گفتم که رسم آخر کار به تو ای عشق تو ای یار به تو ای بهر نیاز یاد من هست که د یگر دل من تنها نیست یاد من هست که دیگر دل تو مال من است یاد من هست که باشم همه عمر بهر تو پاک یاد تو باشم و هر دم بکنم راز و نیاز یاد تو باشد از این پس من و تو ما شده ایم هر دو عاشق دو پرستو دو مسافر شده ایم
![]()
به نام حق
شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،
حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که
ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که
خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.
وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي
فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من
بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي
منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي
يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي
خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض
به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي. تمام
روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي
کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از
نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي
کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي.
تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي
انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن
کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي
زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را
جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي
کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه
انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي
کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع
خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به
اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و
فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من
هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش
از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که
تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر
روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه
اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه
يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر
پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت
بدهي. آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟
اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز
خوبي داشته باشي... دوست و دوستدارت:خدا

از قفسی که تن آلوده ام را به این دنیا زنجیر کرده متنفرم . از واژه های تو خالی مثل ... که در زندگی رنجبارم مفهومشان را نفهمیدم متنفرم . از این محیط از این زمین از این کویر بی انتها و سقف دود گرفته و آلوده ای که نامش را آسمان گذاشته اند متنفرم .
توی گلدان سرنوشت این اتاق فقط و فقط میخک های خاکستری جان دارند و به حیاط کثیفشان ادامه می دهند و من در قلب و باور یک انتظار بی انتها دائم و پیوسته خرد می شوم و می سوزم . انتظار انتظار یک مرگ است
دیشب دوباره کوچه پراز یاس کرده بود
![]()
طفلک دلم! که بودنش احساس کرده بود
بر گونه های دخترکی،دست روزگار
نقاشی شکوفه های گیلاس کرده بود
این جا به زخم ساقه کسی اعتنا نکرده بود
زخم گلوی ساقه،مگر داس کرده بود؟
افتاده بود واحد درسش زِ ترم دل
درسی که عمر رفته من پاس کرده بود
بهر دو باره دیدنش این با وفا دلم
صد شمع،نذر حضرت عباس کرده بود
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
نگاه تو قانون روییدن است

حضور تو تفسیری از بودن است
در آیینه ی چشم تو،آفتاب
به اندیشه ی با تو جوشیدن است
غزلهای بارانی چشم من
دلیل غریبانه رنجیدن است
شکوفا شدی در خزان دلم
بیا باغبان،فصل گل چیدن است
کجا شانه ای چون تو پیدا کند
نگاهم که در حال باریدن است
♥
من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا كردم . سرش را بالا كرد . ديد كه مرا مي شناسد .
خنديدم . گفت : « دوستيم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا كجا ؟» گفتم :« دوستي كه تا ندارد
» گفت :«تا مرگ؟» خنديدم و گفتم :«من كه گفتم تا ندارد» گفت :«باشد ، تا پس از مرگ» گفتم :
«نه ،نه،گفتم كه تا ندارد». گفت : «قبول ، تا آن جا كه همه دوباره زنده مي شود ، يعني زندگي
پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستيم .»
خنديدم و گفتم :«تو برايش تا هر كجا كه دلت مي خواهد يك تا بگذار . اصلأ يك تا بكش از سر
اين دنيا تا آن دنيا . اما من اصلأ تا نمي گذارم » نگاهم كرد . نگاهش كردم . باور نمي كرد .مي
دانستم . او مي خواست حتمأ دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نمي فهميد
.
گفت : «بيا براي دوستي مان يك نشانه بگذاريم» . گفتم :«باشد . تو بگذار» . گفت :«شكلات . هر
بار كه همديگر را مي بينيم يك شكلات مال تو و يكي مال من ، باشد ؟» گفتم :«باشد»
هر بار يك شكلات مي گذاشتم توي دستش ، او هم يك شكلات توي دست من . باز همديگر ر
ا نگاه مي كرديم . يعني كه دوستيم . دوست دوست . من تندي شكلاتم را باز مي كردم و مي
گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مكيدم . مي گفت :«شكمو ! تو دوست شكمويي هستي »
و شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ . مي گفتم «بخورش» مي
گفت :«تمام مي شود. مي خواهم تمام نشود. مي خواهم براي هميشه بماند»
صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچ كدامش را نمي خورد . من همه اش را خورده بودم .
گفتم : «اگر يك روز شكلات هايت را مورچه ها بخورند يا كرم ها ، آن وقت چه كار مي
كني؟» گفت :«مواظبشان هستم » مي گفت «مي خواهم تا موقعي كه دوست هستيم » و من
شكلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم :«نه ، نه ، تا ندارد . دوستي كه تا ندارد.»
يك سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بيست سال شده است . او بزرگ شده
است . من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام . او همه شكلات ها را نگه داشته
است . او آمده است امشب تا خداحافظي كند . مي خواهد برود آن دور دورها .
مي گويد «مي روم ، اما زود برمي گردم» . من مي دانم ، مي رود و بر نمي گردد .يادش رفت
به من شكلات بدهد . من يادم نرفت . يك شكلات گذاشتم كف دستش . گفتم «اين براي خوردن»
يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش :«اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچكت» . يادش
رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلات هايش . هر دو را خورد . خنديدم . مي دانستم دوستي
من «تا» ندارد . مثل هميشه . خوب شد همه شكلات هايم را خوردم . اما او هيچ كدامشان را
نخورد . حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد ؟؟
طعمش تلخ بود. تلخي اش را دوست نداشتيم. نمي دانستيم كه دواست. دواي تلخ ترين دردها.

نمي دانستيم معجون است. معجون انسان شدن . گمش كرديم. شيطان از دستمان دزديد.
بي طاقت شديم و ناآرام. دهانمان بوي شكايت گرفت و گلايه... و تازه فهميديم نام آن اكسير
مقدس ، نام آنچه از دستش داديم، «صبر» بود
!!
ديگر عزم آهني و طاقت فولادي نداريم، ديگر پاي ماندن و شانه سنگي نداريم. انگار ما را از
شيشه و مه ساختهاند. برايشكستن مان توفانلازمنيست. ما با هر نسيميهزار تكه مي شويم ترك
ميخوريم. ميافتيم، ميشكنيم، مي ريزيم و شيطان همين را ميخواست
......
خدايا، ما را ببخش، اينتعريفانسان نيست. ما ديگر ايوب نيستيم. از اينجا تا تو هزار راه فاصله
است. ما اما چقدر بي حوصله ايم. ما پيش از آنكهراه بيفتيم ، خسته ايم. از ناهموار ميترسيم،
از پست و بلند ميهراسيم، از هر چه ناموافق ميگريزيم
شانه هايمان درد ميكند، اندوههاي كوچكمان را نميتوانيم بر دوش كشيم، ما زير هر غصهاي
آوار
ميشويم، توي سينه ما جا براي هيچ غمي نيست
.
خدايا، ما را ببخش. اين تعريف انسان نيست، ما ديگر ايوب نيستيم . خدايا اما به ما برگردان،
آن معجون تلخ، آن اكسير مقدس، آن صبر قشنگ را
سالها رفت وهنوز ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ در کمینت

یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی
صبح تا نیمه شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران
خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟
بارها آمد و رفت
بارها انسان شد
وبشر هیچ ندانست که بود
خود او هم به یقین آگه نیست
چون نمی داند کیست
چون ندانست کجاست
چون ندارد خبر از خود که
خداست.
در ورای سایه ات
در خم پس کوچه های خانه ات
که تو را در طلبم
تو مرا نگاه نکردی
در سکوت خلوت تنهایی ام
که تو را ندا می کرد م
تو مرا صدا نکردی
همه را هیچ
ولی
تو چرا
گلهای زرد نرگسم را
زیر پا مچاله کردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تا صداي خسته ات آمد به گوش
سينه ام شد بي قرار و پر خروش
مي زدي فرياد تنها مانده ام
نيست ياري بين اعدا مانده ام
: راست مي گفتي کسي يا رت نبود
هيچ کس ديگر ديگر خريدارت نبود
به یاد سهراب سپهری احساس هستي
هستي بيمار
احساس درد
زخم كاري
ما يك ديگر را با نفسها مان الوده مي سازيم
خوشبختي ...؟
ما از صداي باد ميترسيم
ما از نفوذ سايه شك به دلها مان رنگ رخ باختيم
ازوحشت لرزيده ايم
ما بر زمين هرزه روييده ايم
ما هيچ در راه ديد ه ايم
ما از عشق به خود پيچيده ايم
ما خاك را زيرپاله كرديم
ما بر اسمان ناسپاسي كرديم
ما دلتنگيم...؟
افسوس ايا ما خوشبختيم ...؟
دلتنگيم
كه عشق نفرين شده است ..؟
هــرگـــز نابود
نمـــــی شود ، اما
پیشـــــگویی ها نیست
می شوند و زبان ها پایان
مـی یابـنــــــــــــــــــد و دانش
زایــــــــــــل می شود.زیـــــــــــــرا
دانـــــش ِ ما جـــــــــــــــــزیی است و
پیـشــــــــــــــــــــــــگویی ما جزیی است ،
امــــــــــــّـــــــــا آن گاه که کامل بیاید ،
جزیــــــــــتــــــــی نابود خواهد شد .
آن گــــاه که طـــــــــــــفل بودم
همــچون طفلی سخن می گفتم
واحســــاسم کودکانه بود ،
آنگـاه که بزرگ شدم ،
کـــــارهای کودکانه
راترک گفتـــم .
« پائـولوکوئلــــــیو »

پــيداست هــنوز شقايق نــشدي
زنـداني زنـدان دقــايق نــشدي
وقتي کـه مرا از دل خــود مي راني
يعني که تو هيچوقت عاشق نشدي

عشق گاهي هم حکايت ميکند از جدايي ها شکايت ميکند .
عشق گاهي نو بهاري.گاه پاييزي به رنگ سرخ زرد.
گاه لبخندي به لب هاي تو .گاهي کوه درد.
عشق گاهي دست لرزان تو مي گيرد درون دست خويش.
گاه حس اوج تنهاييست .
در انبوه جمع. عشق گاهي هم خجالت مي کشد .
دستمال تر به پيشاني عالم مي کشد.عشق گاهي هم نجاتت مي دهد .
سيب در دستي و صاحبخانه راهت مي دهد.
عشق گاهي استخواني در گلوست عشق گاهي ذکر محبوب است بر ني هاي تيز .
گاه در چشمان مشکي اشک ريز .
عشق گاهي خاطر فرهاد شيرين کند ...... عاشقي

زندگي با آدماش براي من يه قصه بود
توي اين قصه كسي با كسي آشنا نبود
همه خنجر توي دست و خنده روي لبشون
توي شب صدايي جز گريه ي بي صدا نبود
نمي خوام مثل همه گريه كنم
ديگهگريه دل رو دوا نمي كنه
قصه هاي پشت اين پنجره ها
غم رو از دلم جدا نمي كنه
قصه ي ماتم من
هر چي كه بود
هر چي كه هست
قصه ي ماتم قلب خسته ي يه آدمه
وقت خوابه
ديگه ديره
نمي خوام قصه بگم
از غم و غصه برات هر چي بگم بازم كمه
نمي خوام مثل همه گريه كنم
ديگه گريه دل رو دوا نمي كنه
قصه هاي پشت اين پنجره ها
غم رو از دلم جدا نمي كنه

برای آسمان دل ، چقدر ماه می کشی
میان دفتر زمان ، دلی سیاه می کشی
اگر چه جاده ها همه ، به سوی نور می روند
ولی تو با نگاه خود ، هزار چاه می کشی
کسی که فکر می کند ، به مقصدش رسیده است
تو پیش پای عاجزش ، چهار راه می کشی
اگر دلی گمان کند ، در اوج سیر می کند
چو آینه برای او، طرح گناه می کشی
چقدر ساده می کشی ، چه حرف ها که می زنی
و من در این خیال خام ، که اشتباه می کشی
بیا که شب گرفتگان به بی کسی نشسته اند
بیا که با نگاه خود ، رفیق راه میکشی
برای آن کسی که بی ، پناه ناله می کند
هزار خیمه می زنی ، و صد پناه می کشی
در آن زمان که آدمی ، اسیر و خسته می رود
میان کوره راهها تو شاهراه می کشی
چقدر ساده می کشی ، چه حرف ها که می زنی
چه غافل است ذهن ما ، از آنچه گاه می کشی

که من دنیا بیاییم یا بمیرم
و سقطم کرد مثل شعرهایم
دلش می خواست تا درجا بمیرم
ازاول سرنوشت من همین بود
که در دستان یک ماما بمیرم
به لحن بچه ها می گویم اینکه
دلم می خواست تا ده تا بمیرم
همه گفتند :جوجه اردک زشت
خدایا لااقل زیبا بمیرم

شاگردي از استادش پرسيد:
عشق چست؟
استاد در جواب گفت:
به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق يعني همين چشمانت را وقف نگاهي كن كه قدر نگاهت را بداند.

در اين دنيا كه نامردان عصا از كور مي دزدند من خوش باور نادان محبت جستجو كردم

عاشق هرکس شدم او شد نصيب ديگري ... دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجري ... من سخاوت ديده ام دل را به هرکس مي دهم ... شر م دارم پس بگيرم آنچه را بخشيده ام

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت بيچاره از اين عشق سوختن آموخت فرق منو پروانه در اينست پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا آن را تجربه کرده ام ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد!!!